تبليغاتX
تلخی و شیرینی زندگی من
تلخی و شیرینی زندگی من
تنها بهانه زندگی
مرخصی

شاید فردا نیام سره کار می خوام خونه باشم آخه مهدی خونست .

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:21 توسط راحیل |
دنده عقب

چرا دنیا با تمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت

کاش می تونستم دنده عقب بگیرم و برگردم به روزایی که بزرگترین غمم مسیر طولانی سرویسم تا خونمون بود و یا ترس از سگ تو خیابون و یا اینکه ظهر بیام خونه مامانیم برام ناهار چیزی درست کرده بود که مورد علاقهم نبوده یا روزای بتنگ اومدنم فقط بد دادن امتحان یا خیلی بزرگترش دیدن دخترخاله هام که مرفه بودن و بدتر ازبدترش نداشتن پدر که چرا مادرمن تو سن کمش بیوه می شد .

حالا به جایی رسیدم که من که ۲۳ سالمه باید داغون بشم از کارای یه شخص ۲۸ساله . مگه من مامانشم . من ازدواج کردم نه اینکه فرزندی رو قبول کردم که بزرگش کنم و کم و کاستی های مامان و باباشو جبران کنم /.

بهم می گن نرو سر کار بشین سر خونه زندگیت یا مثلاْ درستش کن آخه مگه من پیامبرم یا مگه من مجسمه سازم من نمی تونم ادمی درست کنم یه حرفایی می زنن . تازه مگه بچس خودش باید عقلش به کارش برسه .

دیروز دایی مهدی بهم می گه مادرشوهرت گفته ما که نمی تونیم بهش بگیم طلاق بگیر خودش باید اگه شوهرش بده تکلیفشو روشن کنه منظورش این بوده که طلاق بگیرم خوب خیلیم خوبه چه مادری چقدر مسئولیت پذیر .تازه کلی هم برام پیغام داده که در روی ما باز نکرده .

گفته که اینا که خیلیم خوبن با هم هر روز می رن بیرون فکر کنم این همش در حال دید زدن بوده  ( نمی دونسه که بابا الان می شینیم تو خونه میان درخونمون گوشت و مرغ و ... برامون دودستی تحویل می دن )منم دیگه این چند روز بیرونم نرفتم و همش تو خونه بودم . دیشب با صدای بلند تو کوچه می خندید گفتم این منم الان باید نتیجه اشتباه بار آوردن بچه تو رابکشم واقعاْ که افریته ای خیلی دوست دارم چشماشو از حدقه دربیارم به خاطر تموم روزایی که فکر می کرد پسرش خیلی با کمال بزرگ شده و خیلی میتونه طرفشو خوشبخت کنه .

امروز قراره بریم خونه دایی مهدی می خواد باهاش حرف بزنه الانم مهدی خونه مادربزرگشه . رفته جهت دفاع از من آخه مادربزرگش به من گفته تو وظیفته هر روز بری به مامان مهدی که دخترش سر بزنم و بهش بگم کاری نداری انجام بدم و مهدیم بره ببرتش بیرون براش هر چی خواست بخره

فکر کنید به خدا همین جوری به من گفت البته مطمئن بودم اینا رو مادرشوهرم بهش گفته بود بگه

بعداْ نوشت : این جریان دنده عقب به اقتباس از وبلاگ سروناز جونه

"        : خیلی دوست دارم بدونم الان خونه مامان بزرگ مهدی چی می گن و چی می گذره ولی نمی تونم زنگ بزنم

"      : سفید برفی جون پست قبلمو که خوندی من فقط مشکلم با مهدی همون ماجراست . همون لعنتی وگرنه گور بابای مامان و دایی و کس و کارش و حتی بعضی از اشتباهات خود مهدی اونه که تمام زندگی منو ریخته بهم

 

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:13 توسط راحیل |
يه پست طولاني براي دوستام که مي خواستن بدونن
اين پست طولاني شد شرمندم ولي سبک شدم وقتي نوشتم

همتونو دوست دارم از همدردي هاي شما روحيه دوباره مي گيرم کمکم کنين زود تصميم نگيرم

 

من نمي دونم چه جوري شروع کنم ولي قضيه ام يه جوريه که تا حدودي بعضي ها مي دونن مثل تنها جونم مثل خاله ريزه ولي شايد به قول دخملي اشکالي نداره اينجا اصلا ساخته شده براي درد دل ها ولي بعضي موقعها مي گم دلم نمي خواد دوستام اين چيزا بدونن چون دوستشون دارم و شايد از دستشون بدم .

من در ازداجم اشتباه کردم

ولي ادامه دادم چون هميشه از طلاق مي ترسيدم چون مادرم اين تجربه تلخ را داشته بود البته از طرف پدر من از طرف شوهر قبليش

هميشه تو زندگيم از آدمهاي معتاد بدم مي يومد و از همشون حالم بهم مي خورد  وشعارم اين بود که زنهايي که شوهراشون معتادن اشتباه مي کنند که زندگيشون ادامه مي دن و بايد جدا بشن  .

دقيقاً خردادماه بود  قرار چشم پزشکي داشتيم براي مهدي سوار ماشين شديم و رفتيم سمت چشم پزشکي من توماشين بودم و مهدي پياده شد و رفت تا داروخانه و برگرده من به طرز عجيبي که اصلاً عادت نداشتم توي کيف مهدي بگردم در کيفو باز کردم و شروع کردم به ديدن دفتر چه قسط ها و حساب ها که ناگهان دستم رفت جايي که يه حالت جيب پنهان کيف بود وقتي باز کردم ديدم يه چيزي بود تو يه نايلون کوچيک که بوي بسيار بدي هم ميداد خوب من که اصلا نمي دونستم اين چيه / مهدي اومد سوار ماشين شديم و برگشتيم خونه وقتي اومدم خونه اون رفت تو و من رفتم در خونه مامانش اخه اون بالا و هستن و ما پايين داداششو صدا کردم و گفتم بيا دم در کارت دارم و اونم اومد گفتم مهرداد اينا چيه من اينارو تو کيف مهدي پيدا کردم . بعد از يکمي که نگاه شون کرد گفت اينا مواد و شروع تمام ماجرا ها و بدبيني ها شروع شد هميشه مي دونستم مهدي دوستاي نابابي داره خيليم سعي کردم که از اين ماجراها دورش کنم به صد و يک راه زدم تا دوستاشو ازش دور کنم ولي نتونستم چون مهدي کسي بود که به گفته خودش گول مي خورد خيلي راحت گول مي خورد و بازم گول خورد

تنها کاري که کردم يکي از دوستاش به هراز و يک کلک رابطشون بهم زدم قبلاً اينکارو کرده بودم ولي بازم دوست شده بودند ولي اين بار اساسي به خونوادش کشوندم اين بود که بالاخره تموم شد ولي لحظه آخر تنها جمله اي که به من گفت اين بود حالا با من نياد با وحيد که مي ره اونا چيکار مي کني خوب من فقط اون موقع قصدم ياسر بود و تمام . با تمام اين موضوعها من به خاطر اينکه مهدي خيلي دوست دارم و تنها کسي بود که من خواستمش ماندم و صبر کردم .

پنج شنبه از صبح رفتم دنبال کاراي پرونده و مسائل قبل از بارداري و يکسري آزمايشات انجام دادم و خيلي خسته برگشتم خونه وقتي اومدم خوابيدم و مهدي از سر کار اومد رفت دوش بگيره و منم داشتم بروشورهاي حاملگي و اينارو مي خوندم که ديدم زنگ خونمون خورد آيفن برداشتم گفتم کيه گفت من آقاي سلطانيم و با شوهرتون کار دارم منم گفتم رفته نون بخره نيستش و اونم رفت . ديدم گوشي مهدي کلي ميس کال افتاده منم زنگ زدم گفتم ببخشيد کاري داريد که ديدم يه خانمي گوشي برداشت و گفت راحله تويي آره يه کاريت دارم و قسم بخور به کسي نگي و فلان و بهمان . خلاصه شروع کرد و گفت.

يه روز قبل از 22 بهمن شوهرم از سر کار اومد خونه بهش مشکوک شدم به اجبار بردمش ازش تست گرفتم و تستش مثبت بود و حالا مي گه که با شوهر تو سر کار اين کارو کردن و ازت خواهش مي کنم تو يه کاري کن و من منظورش مي فهميدم مثل مادري بود که بخواد بگه نمي خوام بچم با بچه تو بگرده منم فقط گفتم منيره جان من خيلي وقته دارم تلاش مي کنم که شوهر تو دست از سر ما و زندگيمون برداره و حالاهم من مي خوام که ديگه تو اين کارو بکني و شوهرتو از شوهر من بکني چون من مطمئن بودم شوهرش معتاد بهشم گفتم .

يادمه مهدي دوران عقد برق کاري ساختمانشونو مجاني انجام داد شايد يک ميليون هم بيشتر بود ولي الان اينجوري

يادمه روزايي بود که با من قرار داشت ولي به خاطر رفتن خونه اون پسره منو کنسل مي کرد .

اينارو پنج شنبه با گريه فقط فقط به مهدي گفتم و بس

راه چاره ندارم چون دلم براي مامانم مي سوزه که تنها دلخوشيش فقط خوشبختي من بوده و هست اگه يه روزي بفهمه من تو تمام زندگيم بهش دروغ گفتم و براش نقش آدماي خوشبخت بازي کردم از ناراحتي دق مي کنه مي دونم که دق مي کنه

به کسي که واسطه ازداجمون با مهدي بود زنگ زدم منظورم داييش بود تمام اينارو گفتم و اونم گفت درست مي کنم نگران نباش مهدي فقط دردش دوستاي نابابن وگرنه خودش پسره عاقلي البته اگه تو کمکش کني تنهاش نذاري من خودم باهاش صحبت مي کنم تا سر عقل بياد و دنبال اين کارا ديگه نره

پي نوشت 1 : خرداد مهدي نپذيرفت که مشکل داره ولي الان پذيرفته زنگ زده در حالي که بغض داره مي گه راحله منو ببخش فقط يه فرصت ديگه بهم بده قول مي دم جبران کنم تو خيلي خوبي که تا الان به خونوادت نگفتي و ابرو منو خريدي ولي من خوب مي شم توام قول بده کمکم کني من زندگيمو و تو را دوست دارم و مي خوام با هم خوشبخت باشيم .

پي نوشت 2 : دلم خيلي گرفته چون تنهام اينقدر تنهام که حتي دردامو به بهترين کسم که مادرمه نمي تونم بگم

پي نوشت 3 : برام دعا کنين بتونم کمک کنم

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 14:43 توسط راحیل |
خداوندا منو ببر به آسمون

 

خداوندا منو ببر به آسمون         خسته شدم از اين زمون         آخه ديگه نا ندارم                    منو ببر به زير خاک اونجا که مورچه ها به راک مي خونن از يه عشق پاک

با اينکه رو سياه شديم فکر  کرديم آدمي شديم نمي دونيم توي گليم فردا رو دربه در شديم منو ببر به اونجا که همه آدما خوبن منو ببر به دنيايي که عاشق نمي کوبن

منو ببين که مردنم توي شهر بي روحه توه شهري که ماهارو له مي کنن غريبونه

 اتفاقي افتاد پنج شنبه عصري که حتي از نوشتن اينجا شرمم مي شه ولي خواستم تاريخش بمونه که تو اين بلاها رو از پنج شنبه تا جمعه سرم من آوردي . خواستم بدوني هيچ موقع فراموش نمي کنم مثل همه اون کارايي که خرداد انجام دادي و من فراموش نکردم . تاريخ ۲۴ بهمن هميشه يادت بمونه

 

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:48 توسط راحیل |
خسته شدم از دست اين دنيا

 من نمي دونم چه هيزم تري به اين خدا فروختم شايدم خدا نه شوشو يا خانواده شوشو فرقي نمي کنه

اصلاً اين پسره با اين همه سن حاليش نيست که تو نمي فهمي کسي که به تو کم محلي مي کنه تو هم بايد مثل خودش رفتار کني .

يه روزي بود مامان شوشو خيلي اذيت مي کرد و همش شوشو مي گفت تو به اينا احترام بذار تو فلان کن و من برات جبران مي کنم منم همش همين کارا رو مي کردم

تا بعد از عروسي

کلاً از موقعي که عقد کردم من شايد تا آخرش که دو سالي بود کمتر از 10 بار خونه اينا رفتم که نصفشم بخاطر عزاداري و ... غيره بود وگرنه نمي رفتم .

چيزي نمانده بود که وارد سال دوم عقد بشيم که عموي مهدي فوت کرد . تا موقعي که زنده بود کسي حتي اسمش نمي آورد و ... ولي بعد از اينکه فوت کرد خيلي زود عموي عزيزي شد براي خانواده مهدي خلاصه ماهها مي گذشت خبري نبود از اينکه ما عروسي کنيم ديگه خيلي خسته کننده بود چون من اصلا شوشو نمي ديدم و اونم نمي يومد چون شيفت بود و همش اضافه کار و منم خونه اونا نمي رفتم به خيال اينکه داره براي زندگيه آينده مون پس انداز مي کنه کاري به کارش نداشتم .

 

تا متوجه شدم انگار اينا قصد ندارن پا جلو بذارن و عروسي راه بندازن مي خوان تا بعد از سالگرد عمويشان صبر کنن . منم طاقتم تموم شده بود و از اذيتا مهدي هم که اون موقعا صد برابر الان بود نمي تونستم به کسي چيزي بگم . يه روز تصميم گرفتم داييم رو بفرستم خونشون تا بگند بياين تکليفمون روشن کنين بالاخره داييم رفت و اونا گفتن فعلاً صبر کنند تا سالگرد که داييم مخالفت کرد و گفت يعني که چي اگه يکي ديگه افتاد مرد چي شما نبايد بين اين دو فاصله بيندازيد حتماً نبايد عروسي بگيريد برن يه سفر و برگردن برن سر خونه زندگيشون و بالاخره دايي م برنده شد .

از اون روز به بعد کينه اي از من به دل خانواده مهدي افتاد که هنوزم که هنوزه ادامه داره

من خيلي تلاش کردم تا برطرفش کنم ولي نشد بقول معروف کينه شتري دارند .

شايد بپرسين بي دليل چرا اينارو نوشتم ولي دلم پره ازمهدي داشتم مي گفتم مهدي به من قول داده بود که اگه يه روز به احترامي از جانب خانوادش به من شد خودش حل کنه و من کاري نداشته باشم .

خيلي از شما در جريان هستيد که مهدي امسال چقدر منو از خرداد سر اون ماجراها و غيره اذيت کرد و همه خانوادش فهميدن و من به خانوادم چيزي نگفتم .

حالا يادش رفته بلانسبت اين مادرش ديگه مونده روي سر من .... ولي اين مردک اصلاً انگار نه انگار نه ميزاره من از حقم دفاع کنم و نه خودش .

چند روز پيش خواستيم بريم چيزي بخريم که مهدي گفت بذار با مامانم بريم که بيشتر سر در مياره و خلاصه مامانش دونبال ما اومد حالا داشته باشين من خودم از شب قبلش اعصابم از دست مهدي خورد بود بخاطر يه مساله مهم که همش انکار مي کرد و من خودم با چشمام ديده بودم خلاصه منم زدم زير گريه اون شب کلي داد و بيداد کردم تا دلم خالي بشه فرداش مصادف بود با رفتن بيرون من و مهدي و مامانش خلاصه راه افتاديم حالا همه تو خيابون دارن ما رو مي بينن اين افتاده جلو و با من راه نمي ياد و ازاونطرف خيابون مي ره و محل من نمي زاره .

آخه مگه من چيکار کردم آشغال اصلاً تقصير من بود که براي تو ارزش قائلم از تو نظر خواستم . حالا هم تا امروز که به مهدي مي گم تو گفتي خودت اين موقعها درست مي کني پس چي شد

صبح زنگ زدم به مهدي مي گه خونه خواهرم.

 اونا به من محل سگ نمي زارن اون موقع تو تنهايي پا مي شي مي ري اونجا چي بگي اونم شروع کرده به من بد وبيراه گفتن که به توچه و حرف چرت نزن و ...

ولي من ديگه عمراً پانمي زارم يعني اگه گذاشتم شما منو بکشين

آخه چرا ؟؟

من که همش دارم اذيتاي پسرتون تو خودم مي ريزم تا بود فقط به شما مي گفتم و مامانم خبري نداشت حالا به شما هم نمي گم و فقط خودم دارم مي کشم و به ستوه رسيدم ولي چه کنم حتي صدامم در نياد بغضمم خالي نکنم

بعداً نوشت : با هم قهر کرديم گوشيو لج کرد قطع کرد که چرا من بهش گفتم رفتي خونه خواهرت

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:41 توسط راحیل |
مرخصي چگونه گذشت ؟
یک شنبه مرخصی گرفتم چون یه سری خرید داشتم باید انجام می دادم از جمله مانتو و کفش و ... به همین جهت عازم خونه شدم و به شوشو گفتم طبق قولی که دادی فردا میریم خرید .

 اولش چیزی نگفت و تا آخر شب بعد گفت من کلی کار و بار دارم و بعد از کلی کلنجار رفتن فقط جهت ساکت نمودن بنده گفت خوب بابا می ریم بعد از اینکه کارمو انجام دادم من ساده ام باور کردم

بعد صبح پاشدیم

 من: آماده ای بریم

مهدی: کجا

من : بابا تو چند روز پیش به من قول دادی من مرخصی بگیرم بریم بیرون

مهدی : من نگفتم دوشنبه گفتم پنج شنبه منم قاطی کردم اونم دید اوضاع خرابه گفت خوب باشه عصری می ریم

منم ساده دوباره قبول کردم

بعد تصمیم گرفتم طی یک اقدام انسان دوستانه برای مهدی یه ناهار توپ درست کنم

منم مرغ گذاشتم بیرون و برنج درست کردم یه زرشک پلو توپ براش آماده کردم اونم خورد و خوابیدیم البته کلی تشکر نمود چون بیچاره هر روز خونه مامانجونش ظهرا گشنگی می کشه

عصری

من : مهدی پاشو بریم

مهدی :کجا

من : دوباره یادت رفت

مهدی : خوب اگه الان بریم شب میشه باید زود برگردیم

من: خوب تو قول دادی

مهدی : پنج شنبه قول دادم

من :  

لينك | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:49 توسط راحیل |
بچه برادرم - اهورا
اين عکس موجود عکس بچه برادرمه که اولين نوه ماست و ما واقعاً دوستش داريم به نوعي زندگي منه

اونم يه علاقه وافري به من داره و من با زدن اين عکس خواستم بگم هميشه بيادشم و دوستش دارم .

چشماي سبزي داري و يه زبون شيرين و تنها مشوق منه براي بچه دار شدن . اسمشم اهوراست .

لينك | نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:5 توسط راحیل |
کاش بارون بياد
قطره قطره باران را به نیابت تو زیارت میکنم دستان کوچکت در برهوت شهر بی باران دعا را گم کرده اند

زمستان است .

گرفتارانیم  ! در سیاهی بهت سرد زمستانی مان .و نگاه هر روزه ما از میان پنجره تیره و تارمعجزه بارش سپید رامی پاید

شايد باورش سخته ولي امسال يعني تو اين پاييز لعنتي و زمستان که وارد ماه دومش شديم ما يه قطره کوچيک بارون ديده باشيم به سابقه ترين سال زندگيم بوده . دل همه براي باران تنگ شده ولي چرا کسي دعا نمي کنه اينجا .

دل همه بارون مي خواد اي خداي بزرگ کاش بارون بياد دلم بارون مي خواد

لينك | نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:46 توسط راحیل |
Copyright By eshghemanvadadajon20 - This Template Designed By HOTWEBS